حمد و سپاس به خدا بنام حضرت حق ( الله ) که هیچ نامی یا صفتی بالاتر از این کلمه نیست
الهى! هم نشين از هم نشين رنگ مى گيرد، خوشا آن كه با تو هم نشين است ... پـــروردگارا هيچ آغوشي به گــرمي آغو ش تو نيست و هيچ معشوقي به دلدادگي تو نيست ..
خدایا!من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است و پیدا کردن تو از همه چیز راحتر است خدایا نشته بودم کنار جویباری مورچه ای دیدم که دانه ای چند بزرگتر از خودش به طرف لانه اش می کشید و چنان تلاش می کرد که اینگار این دانه براش دری مثل الماس بود و تمام مانع را یکی پس از دیگری رد می کرد من در این حیرت بودم که خدایا تو چقدر مهربانی تو می توانی یک چیز بی ارزش را برای هر کسی و یا هر موجودی مثل الماس نمایان کنی من متحیر بودم که چه حسی در این مورچه است حتی از جان خود مایه می گذاشت تا این دانه را به سر منزل برساند بنده از این اتفاقی که به نظر پیش پا افتاده میامد درسی گرفتم که تا بحال هیچ معلمی درس آنرا به بنده ات یاد نداده بود وبه فکر آیه ای افتادم که می فرماید ( خدایا سپاسگذارم و حمد وثنا می گویم تورا که مارا به راه راست هدایت کردی اگر تو مارا هدایت نمی کردی ما هرگز هدایت پذیر نبودیم )
خدایا! :من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بی کران رحمت تو باشم.
خدایا :من آموخته ام که در درون لحظه ها زندگی کنم،و این زندگی را نه برای خودم بلکه برای دیگران که بتوانند در آرامش و خوشی باشند و من اینرا از طبیعتی که تو خلق کردی یاد گرفتم ( دیدم خورشید برای خود گرما نمی دهد – دیدم درخت از میوه خود برای خودش استفاده نمی کند – دیدم رودخانه آب را برای خودش مصرف نمی کند – دیدم چرخش زمین برای خودش نمی جرخد – دیدم هیچ موجودی چه زنده باشد و چه غیر زنده برای خود نیست – و آخر به انسان که رسیدم دیدم این انسان مختار است می تواند تا حدودی برای خود زندگی کند و می تواند برای دیگران، سراغ جایگاه وجدان انسان رفتم که دم از عدالت حرف می زد و شاهد بودم که پدر به خاطر خانواده اش زندگی می کند سراغ جایگاه قلب رفتم محبتی را ناظر بودم که به خاطر تو جان و مال همین خانواده را فدای تو کرد (ماجرای عاشورا) سراغ جایگاه عقل رفتم علمی را ناظر بودم که انسان را به کمال می رساند ( معراج محمد (ص) ) سراغ رویاها( جایگاه روح ) که ترکیبی از وجدان و قلب و عقل است رفتم . دیدم به به عجب صحنه ای را می بینم که اگر جنگلهای دنیا جمع شوند بشوند قلم و دریاهای جهان جمع گردند بشوند مرکب باز از نوشتن توصیف وتعریف از این موقعیت عاجز می مانند
خدایا:من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بی کرانم استفاده نمایم و غرق رازهای هفت طبقه آسمان تو باشم که میدانم ملیاردها کهکشان ملیاردها کیهان و ملیاردها ستاره و سیاره وملیاردها سیاه چاله ها و ملیاردها مثل خورشید درخشان و ملیاردها .........در این هفت طبقه آسمانت نهفته است اما افسوس که ما انسانها از آن بی خبریم .و عشق را در خود و دیگران ببینم و زندگی را یک راز بدانم زیرا به دنبال راز رفتن، به من زیبایی می دهد....خدایا برای همه نعمتها و رحمتت ،،،بی نهایت شکر گذار و ثنا گوی تو هستم .
خدایا : میپرستمت .ای پاک و منزه
خدایا:تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا رفتم سر شکسته باز گشتم تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم اما....تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده توبه پذیر و مشتاق بند ه ات مانده ای؟
خــــــــدایا
شادی امروز را بخاطر نادانی دیروزم از دست دادم نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم