حکمت چیست
حکمت در نزد دانشوران اسلامی به معنی دانستن چیزهاست. در لغت به معنی فرزانگیاست یا به معناى رسيدن به حقيقت به وسيله علم و عقل است یا اینکه حكمت آن است كه تو را بر امر حق كه باطلى در آن نيست واقف كند،البته علم و حکمت صفت و کمالي است که خداي تعالي به هر يک از بندگانش که بخواهد عطا مي نمايد ولي تلاش بنده در زمينه دستيابي به آن زمينه ساز عطاي الهي است و بايد براي دستيابي به صفت حکمت علاوه بر آشنايي با مباني حکمت نظري، منازل سير و سلوک را بايد طي کرد که مقامات آن از يقظه و توبه شروع مي شود تا به مرتبه فنا في الله مي رسد.در تفسير نمونه : براي حكمت معاني زيادي از قبيل معرفت و شناخت اسرار جهان هستي و آگاهي از حقايق قرآن و رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل و بالاخره معرفت و شناسايي خدا ذكر شده است كه همه آنها در يك معني وسيع جمع است .عريفي که معمولاً حکماي ما از حکمت کرده اند در واقع گفتند که حکمت علم به حقايق اشياء به قدر طاقت بشر است بنابراين علم به حقيقت اشياست آنطور که هست به قدر طاقت بشري را آورده اند حالا من در اين باره يک توضيح بدهم سؤال اين است که آيا علم به حقايق اشيا ممکن است و چگونگي ممکن است يک نکته اي بايد به آن توجه داشت و غالباً کمتر به آن توجه شده در بدبين اين مسأله و آن اين است که بايد خيلي دقت کنيم و معمولاً در فلسفه هاي امروز کمتر به آن توجه مي شود در قديم بسيار مورد توجه بوده و بر اين مبنا بوده که علم و حکمت را تعريف کرده و آن اين است که اصلاً وجود با علم با هم يکي است يعني به طوري با هم آميخته شده که جدا کردن يکي از ديگر اصلاً امکان ندارد يعني وجود همان علم است حالا يعني چه؟ ببيند مقام چيزهايي که محصول کار انسان است مثلاً همين روي ميز هر چه گرفته از کتاب تا قندان و ليوان و کاغذ و ... در وجودش حاصل يک علم و آگاهي است يعني يک علمي بوده که اين کاغذ را کاغذ کرده نه تنها علم يک کس، علم يک عده کثيري که کار کردند و آن را وجود دارند به اين صورت، اين در ساختمان هاي دست بشري کاملاً پبداست که فرض کنيد اين صندلي و ميز و اجزا تا ريزترين چيزي که به اصطلاح توجه کنيد وجودش پديد آمده از يک آگاهي و يک علم است پس در حيطه فکر و کار و صناعت انسان مي توانيم بگوييم وجود با علم يکي استو اين اختصاص به مصنوعات ما ندارد که وجود ما با علم است کار هستي اصلاً همين طور است هستي از علم است و قدما به اين مسأله توجه داشتند مثلاً فرض کن اگر شما به نظريه ارسطو توجه کنيد که قائل به ماده و صورت است.
صورت علم است و هيچ چيزي در عالم هستي بدون صورت اصلاً امکان وجود ندارد خوب پس همدستي در واقع بين اين دو عنصر وجود و علم وحدت وجود دارد و اصلاً نمي توان آن ها را جدا کرد و به همين جهت است که علم، چون هستي برآورده از علم است به انسان اين قدرت داده شده که اين اشياء را بشناسد و علم پيدا کند منتهي گفته اند که حکمت را تعريف کرده اند علم به حقايق اشياست علي ماهي ا ليه به قدر طاقت بشري خوب علي ماهي ا ليه ببيند حيوانات هم علم دارند اما علم حيوان پديداري است به ظاهر است و آن مقداري است که حواس آن هاي نشان مي دهد يعني فقط به پديدار و ظواهر اشياء به آن حقيقت در آن ظاهر شده برسد، رسوخ کند و اين کار عقل و به اصلاح مدارج معرفت انسان است پس اين علي ماهي عليه اين طور که است نه تنها علم به صورت پديداري و ظاهري بلکه حقيقت علم به قدر طاقت بشري اين قيد به طاقت بشري به اين معني است که انسان خدا نيست خداوند آفريننده هر چه علم است ولي علم نامتناهي است به همه چيز علم دارد اما علم آن نامتناهي استبا اين وجود علم خدا، علم نا متناهي است و علم ما متناهي است و اين قيد، به طاقت بشري يعني به قدر وسع علم انساني، بدون اينکه آن را از علم بودن خارج کنيم اين تعريف حکمت است، ديگر گفته اند در تعريف حکمت عبارت است از تشبه به خداوند يعني انسان تا آن جايي که ممکن است صفات الهي پيدا کند واين از مزاياي وجود انساني است که اين قدرت را دارد که بتواند اين صفات الهي را به آن متخلق بشود حکمت هم البته نظري است و عملي، عملي آن چيزي است که مربوط به عمل انسان و نظري آن چيزي است که دو حيطه نظر است